| خاطرات خانواده |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
تازگیها آرتا میاد به من میگه نفس مامانی کن . و من باید بگم نفس مامان کیه ؟ میگه من . بعد میگه عشق مامانی کن . میگم عشق مامان کیه ؟ میگه شادمهر . بعد میگه همه چیز مامانی کن .میگم همه چیز مامان کیه ؟ میگه بابا .
این هم یک مدلشه . البته معلومه که اینو قبلا خودم بهش میگفتم که یاد گرفته اما اینکه به زور میاد از دهنم میکشه بیرون جالبه.
| لینک نوشته |
سلام به همگی
خب یکی از شبکه های تلویزیونی که من اینجا مشتریش شدم اسمش هست
w network
که مخفف
woman network
هست .
برنامه ها کاملا زنونه است . دکوراسیون خونه . تغییرات کلی و جزئی توی خونه به منظور فروش بهتر اون . فیلمهای خانوادگی و یکی از بهترینهاش اسمش هست
style by jury
داستانش از این قراره که یک سری ژوری دعوت میکنن پشت یک آئینه دوطرفه میشینن و بعد یک خانم رو دعوت میکنن که برای یک برنامه تلویزیونی با به صحنه و اون میاد و فکر میکنه از این برنامه هایی هست که میخوان همش حرف بزنن و یک کم با این خانم حرف میزنن و بعد میگن خب ما یک خبر برات داریم. تو در حال بررسی توسط ژوری ما بودی و یکهو چراغ پشت آئینه رو روشن میکنن . بیچاره که اولش زهره اش آب میشه . بعد فیلمی که از ژوری در طی این صحبتها گرفتند رو بهش نشون میدن . اونجا هم مثلا ژوری میگن که موهاش خیلی بده چون رنگ نشده و سفیده سنش رو زیاد نشون میده . قیافه اش خسته است . طرز لباس پوشیدنش نشون میده برای خودش اصلا اهمیت قائل نیست. لوند نیست ( که از نون شب واجب تره ) و غیره . وقتی حال طرف رو حسابی گرفتن میگن حالا میخوای عوض بشی ؟ اون هم میگه آره . دیگه شروع میکنن . یک نفر متخصص مد میاد و باهاش میره لباسهایی که مد باشه و بهش بیاد میخره . متخصص مو موهاش رو کوتاه و رنگ میکنه و دوتا دندنپزشک روی دندناش کار میکنن که مرتب و قشنگ بشه ( فکر میکنن دندناش رو میتراشن و روکش سفید و مرتب میکنن آخه ارتدنسی که تو یک هفته نمیشه کرد ) و دکتر پوست توسط لیزر یا تزریق بوتاکس روی پوستش کار میکنه و همیشه یک کار دیگه هم دارن . بنا بر تشخیص ژوری مثلا میگن این طرف اعتماد به نفسش ضعیفه . یک نفر متخصص سخنرانی میاد باهاش کار میکنه که بتونه خوب خودشو مطرح کنه . یا مثلا میکن این خانم خیلی خسته است . تمام ون یک هفته به ماساژ و جکوزی و غیره میگذره یا مثلا این خانم خنده رو نیست و این یکی رو برد بودند پیش متخصص خنده !!! باورتدن میشه و انقدر باهاش کار کردن که تونست بخنده و خیلی روی ظاهرش و برخورد اولش تاثیر گذاشت . خلاصه برای هر چیز یک متخصص دارن و بعد از یک هفته که لباس شیکها رو پوشید و رفت پیش آرایشگر و وارد صحنه میشه واقعا یک آدم دیگه است انقدر معرکه شده ( نمیدونم چرا سراغ من نمیان ) یکیشون که بچه اش همینطور با دهن باز مامانه رو نگاه میکرد و شوهرش کف کرده بود. اما خلاصه خیلی میچسبه دیدن این برنامه که به ما نشون میده اون خانمهایی که زیبا نیستن فقط به این دلیله که نمیتونن خودشون رو زیبا نشون بدن .
| لینک نوشته |
| لینک نوشته |
خب از اول شروع کنم
1- من همیشه از بچه بدم میومد . وقتی دانشجو بودیم و با دوست صمیمیم میرفتیم بیرون تعجب میکردم که انقدر دور و بر بچه ها میگرده . من اصلا خوشم نمیومد از بچه . وقتی خواهرم بچه دار شد نظرم یک مقدار عوض شد و با خودم فکر کردم لابد میتونم بچه خودم رو هم همینقدر دوست داشته باشم اما وقتی شادمهر بدنیا اومد تازه فهمیدم عشق به بچه یعنی چی و فهمیدم اصلا اونقدری که بچه خواهرم رو دوست داشتم چیزی نبوده . الان بعد از داشتن دو
2- نمیدونم شاید این هم به شماره یک برمیگرده اما فکر میکنم به این علت از بچه ها خوشم نمیومد که هیچکس وقتی بچه بودم منو به طرز خاصی دوست نداشت . فکر کنم بچه نچسبی بودم چون خانواده پدرم عاشق خواهرم بودند و بود و نبود من براشون بی تفاوت بود . مادر و پدرم خیلی دوستمون داشتن و من واقعا عاشق پدرم بودم تا اینکه یک بار از دهنش شنیدم که خواهرم رو بیشتر از من دوست داره . واقعا به من خیلی سخت گذشت بعد از اون قضیه و با اینکه سالها بعد خیلی از من بابت اون حرفش عذر خواهی کرد اما خدا میدونه که به من چی گذشت.
3- تا وقتی ازدواج کنم از پیرها هم اصلا خوشم نمیومد .برای اینکه دوتا مادر بزرگ داشتم که از یک کدومشون محبت ندیدم . مادر پدرم فقط برای بچه های دختراش اهمیت قائل بود و مادر مادرم هم آدم خیلی خشکی بود . وقتی ازدواج کردم دیدم مادر بزرگ امین خیلی خوشرو و مهربونه و ازش خوشم اومد .یک بار رفتیم خونشون یک کیسه داد دستم گفت ببین توش چیه نگاه کردم دیدم از این جوراب روفرشی های بافتنی که با دست میبافن هست . گفتم خیلی قشنگه شما بافتین ؟ گفت آره برای تو بافتم . وقتی رسیدیم خونه گریه میکردم ، امین گفت مگه چیه ؟ گفتم دوتا مادر بزرگ داشتم اما این اولین باریه که محبت مادر بزرگ رو حس میکنم
4- خب این که همش شد گله !!! دلم میخواد درس بخونم اما فکر میکنم مخم نکشه ! دومین مشکل که مهمترین هم هست اینه که چی بخونم ؟ دوست ندارم دکترا بخونم چون توی رشته ما کار کسی که لیسانس یا فوق لیسانس داره طراحی هست و کار کسی که دکترا داره تحقیق و تدریس و من از این کار هایی که دکترا دارن وشم نمیاد وعاشق طراحی هستم . دوست هم ندارم رشته ام رو عوض کنم بنابراین واقعا مشکل دارم (پیشنهادات سازنده شما را در این مورد پذیرا هستیم
خب مال من تموم شد برم ببینم کیا هنوز نیمودن تو بازی ...
خب اولیش مازیاره ، نه تهرانتویی رو روم نمیشه به این بازی دعوت کنم چون وبلاگ اون فرق میکنه ، میترای عزیزم هم که نمینویسه ، شقایق نازنین بیا وسط ! اگه مهروش هم بیاد خوبه چون چند وقته ازش خبری نیست و قرعه آخر هم به نام مادر سپید عزیزم افتاد
| لینک نوشته |
پدر امین وقتی فوت شد حدود 70 سالش بود . اما اگه میدیدنش امکان نداشت فکر کنین این سن رو داره حداقل 80 رو میزد . اصلا به خودش نمیرسید . یک عینک خیلی قوی داشت با یک قاب قدیمی که اون هم خیلی سنش رو بالا برده بود . لباس نمیخرید . وقتی هم براش سوغاتی یا کادو میاوردند میبخشید ، میگفت همینهایی که دارم برام بسه . بیچاره مامان امین جرات نداشت بگه که میخواد یک کاری توی خونه بکنه مثلا گازش خراب شده بود میخواست گاز بخره . خدا میدونه باباش چه کار کرد که ما دیگه پامون لب گوره تو تازه حالا میخوای لوازم خونه رو عوض کنی ؟ می خواست فرشهاش رو بده بیرون بشورند میگفت برای چی ما که دیگه مهمون امروز و فردا هستیم . هر سال یک وصیتنامه مینوشت و میگذاشت لای قران خونه شون و به ما همه سفارشهای لازم رو میکرد .
یک همکار توی محل کارمون داریم که کانادائیه . خود آقاهه نمیدونم چند سالشه اما بچه هاش حدودا مدرسه راهنمائی میرن . یک روز اومد گفت امروز دارم مادرم رو نهار میبرم بیرون . ما هم تو دلمون گفتیم به ما چه ؟ اما اون گفت بپرسین برای چی ؟ خب مجبور شدیم بپرسیم برای چی ؟ گفت 85 سالشه و دیروز امتحان رانندگی *داده و قبول شده ! حالا دارم نهار میبرمش بیرون !!!ا
تفاوت از زمین تا آسمان است ؟! نه ؟
یکی از شصت و چند سالگی منتظر مرگشه و اون یکی در 85 سالگی میره گواهینامه رانندگیش رو تمدید میکنه . واقعا چه دنیای عجیبی
* اینجا هر کس به 80 سالگس میرسه دیگه باید دو سال یکبار بره و گواهینامه اش رو تمدید کنه تا مطمئن بشن که هنوز توانائی رانندگی داره .
| لینک نوشته |
یک مهمونی توی لابی خونمون به مناسبت کریسمس برگزار شد . معلومه که رفتیم ! ایرانی بازی در آوردیم و یک زن و شوهر از دوستای خوبمون رو هم دعوت کردیم . جای همگی خالی خیلی خوش گذشت . آرتا که یک پسر بچه تقریبا همسن خودش رو پیدا کرده بود و هی با هم میرقصیدن و هم رو بغل میکردن و میبوسیدن (این برادر و پدرش هم اومدن اینجا بی غیرت شدند!!!!!) .شادمهر هم با یک پسر همسن خودش دوست شده بود . بعد از اینکه دوستامون رفتند من هم با مامان اون پسری که با شادمهر جور شده بود نشستم به صحبت . هر دوشون خیلی بور بودند و به اروپائی ها میخوردند . ازش پرسیدم کجائی هستین ؟ کفت اهل بلغارستان هستیم . گفتم معلومه که اروپایی هستین . بعد اضافه کردم همونطور که معلومه ما هم آسیایی هستیم . یکهو دیدم چشماش از تعجب گرد شد که مگه شما آسیایی هستین ؟
گفتم بله
گفت پس شما ایرانی نیستین ؟!!!!ا
گفتم خب چرا ایرانی هم هستیم
گفت مگه آسیایی ها چینی ها و کره ای ها نیستن ؟
گفتم آهان پس بگو چرا تعجب کردی . خب اونها هم مال آسیا هستن ما هم مال آسیا هستیم . اونها خاور دورهستند و ما خاور میانه اما خب همش آسیاست .
کم مونده بود بگه اگه آسیایی هستین چرا چشماتون این شکلی نیست !!!!ا
| لینک نوشته |
من وقتی این ماجراها رو برای امین تعریف کردم بهم خندید . شما چه احساسی پیدا میکنین ؟
با آرتا رفتم کتابخونه . یک خانمی با پسری که همسن آرتا بود اومده بودند . پسره داشت با کتابها و یک سری اسباب بازی بازی میکرد . اونجا همیشه صندلیها دور میزهای وسط چیده شده اند . اما این خانم یک صندلی رو کشیده بود کنار دیوار و از پشت و کنار به دوتا دیوار چسبونده بود . به نظر میومد که میخواد یک گوشه بشینه و کسی مزاحمش نشه . کالسکه بچه اش رو هم از یک طرف دیگه چسبونده بود به صندلی. آرتا یک کم بازی کرد و متوجه شد ماشین مورد علاقه اش نیست . یک ماشینه که همه بچه ها بیشتر از بقیه دوستش دارند . دقت کرد و دید زیر صندلی این خانمه است . پاهای خانمه هم جلوی صندلی رو گرفته بود برای همین در حالیکه sorry میگفت سعی کرد ماشین رو برداره اما خانمه متوجه نمیشد و همینطور پاهاش رو گذاشته بود جلوی صندلی . من رفتم کمکش کنم و به خانمه بگم که آرتا اونو میخواد برداره . تا رفتم جلو خانمه ماشین رو از زیر صندلی در آورد و داد به پسرش و گفت اون میخوادش !!! من تازه فهمیدم که تمام این سناریوی محل صندلی و نفهمیدن منظور آرتا برای گرفتن اون ماشین این بوده تا کسی به غیر از پسرش بهش دست نزنه . خیلی برام عجیب و خودخواهانه اومد اما همین سناریو چند روز بعدش هم که رفتیم کتابخونه توسط همین خانم تکرار شد .
وقتی دختر و پسر بزرگ این خانم بهشون ملحق شدند از روی طرز لباس پوشیدن پسرشون متوجه شدم که کلیمی هستن .
یک روز با آرتا و شادمهر رفیم کتابخونه . شادمهر تند دوید رفت پشت یک کامپیوتر نشست اما دیگه جای خالی برای آرتا نبود . من هم دور میزدم ببینم کدوم کامپیوتر کارش در حال اتمامه که توی نوبتش بایستم . دیدم یک دختر نوجوون پشت یک کامپیوتره که لاگ آف هست . گفتم شما استفاده نمیکنی ؟ گفت پس وردم رو قبول نمیکنه . گفتم شاید وقتت تموم شده . گفت نه ، و پاشد بره با مسوول کتابخونه صحبت کنه و مادرش که روی صندلی کناری نشسته بود پاشو دراز کرد روی صندلی دخترش که کسی جاشو نگیره . من هم رفتم به دور زدنم ادامه دادم . یادم نیست تا تعطیلی کتابخونه چقدر مونده بود اما به هر حال تا آخر زمان تعطیلی هر وقت رد میشدم میدیدم که نه اونها میتونن استفاده کنن . نه اجازه میدن کسی دیگه بشینه که ببینه اون میتونه استفاده کنه یا نه . آخر ،وقت تموم شد و هیچ کس نتونست از اون کامپیوتر استفاده کنه . وقتی همسر این خانم با دوتا پسر کوچکشون اومدن دنبالشون که برن دیدم بعله اونها هم کلیمی هستن .
چند وقت پیش یک چیزی نوشتم که چرا بعضی از ادیان با هم خوب نیستند ؟! یادتونه ؟
خب همین
| لینک نوشته |
توجه کردین هر آدمی به کسانی که از خودش بیشتر پول خرج میکنن میگه ولخرج و به اونهایی که از خودش کمتر خرج میکنه میگه خسیس ! بابا شاید اونی که بیشتر از تو خرج میکنه درستش باشه ، تو هم خسیسی و اونی که از تو کمتر خرج میکنه ، خسیس تر !!!ا
مقیاس سختی کشیدن تو زندگی چیه ؟ یک نفر میگفت : ما که برای ماموریت شوهرم رفته بودیم خارج خیلی سختی کشیدیم تا بتونیم با پولی که میریم ایران برای خودمون خونه بخریم . پرسیدم مثلا چه سختی ای کشیدین؟ گفت مثلا شوهرم خیلی دلش میخواست بریم رستورانهای معروف و گرون غذا بخوریم اما من نمیگذاشتم و میگفتم همین رستورانهای معمولی بریم .
یکی دیگه میگفت وقتی خونه خریدیم خیلی سختی کشیدیم . پرسیدم چه جوری ؟ گفت مثلا پول نداشتیم میوه بخریم و تو خونه میوه نبود . یکی زنگ زد که بیاد خونمون ، رومون نمیشد بریم از کسی 5 هزار تومن قرض بگیریم و میوه بخریم عذر مهمونمون رو خواستیم که نفهمه .
یکی دیگه میگفت وقتی حامله بودم خودم از پارچه های بیخودی تو خونه بالای شلوارم رو وصله میکردم تا بازم اندازه ام بشه و بتونم بپوشم چون پول نداشتیم برم برای خودم لباس حاملگی بخرم .
....
از این داستانهای زیاده اما بینشون خیلی فرقه . هر کس خودش رو حد نهایی سختی کشیدن میدونه ، اونی که سختیش کمتر بوده رو حساب نمیکنه و اونی که بیشتر سختی کشیده رو نمیشناسه .
دیروز توی حیاط مدرسه بچه ها یک خانمی رو دیدم که خیلی به نظرم آشنا اومد . میدونستم که بچه های خواهر یکی از همکلاسی های دوره دبستانم ،همین مدرسه میان برای همین با احتیاط رفتم جلو و اسم خواهر دوستم رو گفتم ، گفت من خواهر کوچیکه هستم !!! یعنی همون دوست خودم . کلی با هم حرف زدیم و متوجه شدم (البته از قرائن ) که از همسرش جدا شده ( مدتها بود ازدواج کرده بودند و بچه نداشتند) و تنها اومده کانادا البته سه چهار سال پیش و ... من گفتم اینجا همه چیزش خوبه اما تنهاییش سخته . گفت تنهایی !!!! با شوهر و بچه تنهایی یعنی چی ؟ من وقتی فر کردم دیدم خب اون بیچاره چی بگه که کاملا تنها اومده بود اینجا . واقعا شرایط من نسبت به اون خیلی عالیه و یاد این مقایسه ها افتادم که هر کس خودشو مقیاس هه چیز میدونه
| لینک نوشته |
به امین گفتم از وقتی اومدیم اینجا با خودم فکر کردم که کاشکی از نژاد زرد بودم ! امین پرسید برای چی ؟
گفتم مدل هیکلهاشون خیلی قلمیه ، موهاشون کاملا صافه و از همه مهمتر روی صورت و بدنشون اصلا مو ندارن.
امین خندید و گفت احتمالا اونها دلشون میخواد همه این خصوصیات رو نداشته باشن اما چشماشون اون مدلی نباشه !!!!!ا
حرف حساب که جواب نداره!ا
| لینک نوشته |
یک داستانی تو ذهنمه . اصلا منبعش رو یادم نمیاد اما احساس میکنم به گوشم خورده یعنی جایی نخوندمش ، شاید از رادیو شنیدم . به هر حال قشنگه
یک زن و شوهر مسن وبا ایمانی بودند که وضع مالی متوسطی داشتند . یک شب فرشته ای به خواب مرد خونه میره و میگه خدا مقدر کرده که از الان تا آخر زندگیتون دو قسمت بشه . در نصف این زمان شما بسیار متمول میشین و در نصف اون بسیار فقیر و بی چیز . حالا شما میخواهین که اول کدومش اتفاق بیفته ؟ مرد میگه من باید با همسرم مشورت کنم . صبح که به همسرش میگه همسرش میگه من فکر نمیکنم که این درست باشه اما اگه درست بود و باز هم این فرشته به خوابت اومد بهش بگو ما میخواهیم اول متمول باشیم .
شب مرد میخوابه و باز اون فرشته به خوابش میاد و میگه جواب چی شد ؟ میگه ما اول میواهیم پولدار باشیم و اون میگه باشه . از اون روز به بعد وضع مالی اونها خیلی خوب میشه ولی اونها در این زمان خیلی مواظب اطرافیانشون بودند . تا میفهمیدند کسی از اقوام یا آشناها یا اطرافیانشون مشکلی داره که با پول حل میشده کمکش میکردند و کاری میکردند که خیالش راحت باشه .
مدتی گذشت و مرد یک شب خواب میبینه که فرشته اومده و میگه اون نصفه زندگیتون تموم شد و از این به بعد فقیر خواهید بود . مرد میگه من باید به همسرم بگم . صبح به زنش میگه و زنش میگه هر جور باید بشه ما راضی هستیم . شب دوباره فرشته به خواب مرد میاد و میگه خب نظرتون چیه ؟ مرد میگه ما راضی هستیم . فرشته میگه شما در اون نیمه مهمون بودین و چون مهمونهای خوبی بودین باز هم بمونین .
داستان بی پایه و اساسی هست اما خیلی به دلم نشست وقتی شنیدم برای همین هم یادم مونده . همین
| لینک نوشته |
خیلی وقتها توی خونه یک چیزی گم میشه . شاید به خاطر بچه هاست که اینقدر توی خونه مون چیز گم میشه . اما خب یک مساله مهم از وقتی اومدیم اینجا اینه که نه دراور داریم و نه ارگانایزر بنابراین خیلی چیزها رو هم رو هم ریخته . به این نتیجه رسیدم که وقتی دیگه خیلی میگردیم و چیزی رو که میخواهیم پیدا نمیکنیم باید شروع کنیم به مرتب کردن خونه یا حداقل حوزه اون چیزی که دنبالش میگردیم . احتمالش خیلی زیاده که پیدا بشه در ضمن کلی چیز هم مرتب شده
داریم زندگی رو گم میکنیم . داریم تو مشکلات و نحوه حل کردنشون غرق میشیم . چیز جدیدی نیست اما ایندفعه فرق داره . دیگه نباید برامون مهم باشه که اول مبل فلان مدل رو داشته باشیم بعد بریم زندگی کنیم . اینجا دیگه خودمونیم . همه هم یا مثل ما هستن یا شرایط ما رو داشتند
باید زندگی رو مرتب کنم
| لینک نوشته |
خیلی وقتها توی خونه یک چیزی گم میشه . شاید به خاطر بچه هاست که اینقدر توی خونه مون چیز گم میشه . اما خب یک مساله مهم از وقتی اومدیم اینجا اینه که نه دراور داریم و نه ارگانایزر بنابراین خیلی چیزها رو هم رو هم ریخته . به این نتیجه رسیدم که وقتی دیگه خیلی میگردیم و چیزی رو که میخواهیم پیدا نمیکنیم باید شروع کنیم به مرتب کردن خونه یا حداقل حوزه اون چیزی که دنبالش میگردیم . احتمالش خیلی زیاده که پیدا بشه در ضمن کلی چیز هم مرتب شده
داریم زندگی رو گم میکنیم . داریم تو مشکلات و نحوه حل کردنشون غرق میشیم . چیز جدیدی نیست اما ایندفعه فرق داره . دیگه نباید برامون مهم باشه که اول مبل فلان مدل رو داشته باشیم بعد بریم زندگی کنیم . اینجا دیگه خودمونیم . همه هم یا مثل ما هستن یا شرایط ما رو داشتند
باید زندگی رو مرتب کنیم
| لینک نوشته |
سلام به همه
من یک تغییر آدرس دارم . به دلایلی که میدونین
لطفا به این آدرس مراجعه کنید
http://haghighifamily.blogspot.com
برای بیشتر دوستانم ای -میل زدم و تغییر آدرس رو اعلام کردم اما خب ای -میل خیلیها رو هم ندارم .
فکر میکنم نوشته هام رو اینجا هم بگذارم . خونه قدیمم هست و هنوز دوستش دارم .
از همه تون برای دلگرمیهایی که دادین ممنونم
| لینک نوشته |
فکر کنین چه جوری میتونن آدم رو روز به روز از مملکت آبا و اجدادیش بیشتر منزجر کنن . به خدا فیلتر کردن وبلاگ من چیز مهمی نیست اما آدم تا کجاش میسوزه که به خاطر کاری که نکرده مجازات بشه . منی که عاشق ایران بودم و میگفتم باید موند و درستش کرد ، اول یک پله عقب نشستم و گفتم درست بشو نیست ، بعد یک پله دیگه عقب نشستم و گفتم جونمون برداریم و در بریم ، حالا به جایی رسیدم که میگم مردمش بیان بیرون از کشور ، کل کشور خراب بشه روی سر دولتمرداش و اونهایی که به اسم اسلام دارن همه رو منزجر میکنن.
قبلا یک بار در مورد کلیشه های جنسیتی نوشته بودم و افاضات منشی مدیر عاملمون که میگفت تمام صفات وابسته به جنس در مورد بچه ها رو ما بهشون غالب میکنیم و نظریات خودم رو هم نوشتم که با توجه به اینکه هر دو جنس بچه رو دارم کاملا خط بطلان روی نظریات اوشون میکشم .
اما چقدر واقعا سعی میکنیم کلیشه های جنسی برای بچه ها بگذاریم ؟ وقتی توی کتاب درسیمون اکرم با مامانش سبزی پاک میکنه و امین به بابا در تعمیر ماشین کمک میکنه (یا یک چیزی شبیه به این دقیق یادم نیست ) وقتی توی کارتونهای بچگیمون بابای هادی و هدی در حال روزنامه خوندن بود و مامانشون در حال آشپزی و با پیشبند ، به پسرمون یاد ندادیم که اگر فردا که بزرگ شد جلوی مهمونها ظرف نشوره چون بده و حتی اگه خواست به زنش کمک کنه بگذاره بعد از رفتن مهمونها ؟
به دخترمون یاد ندادیم که وقتی خواست انتخاب رشته کنه نباید حتی فکر رشته نقشه برداری یا نفت و یا چیزهای مشابه رو کنه ؟*
توی اینهمه سریالهای تلویزیونی که ساخته میشه چند تا از مادرها یک شغل تمام وقت دارن و زندگیشون رو برمبنای اون تنظیم کردن ؟ چند تا شون جراح هستن ؟ چند تا شون مدیر عامل هستن ؟ چند تا استاد دانشگاهن ؟ و از اون طرف چند تا خونه دارن ؟ چند تا همش دنبال خرید و چشم و هم چشمی هستن ؟ چند تاشون اصلا معلوم نیست کار و زندگیشون چیه ؟ چرا به زور دارن توی کله مردم میکنن که زنهای جامعه ما اینجور هستن و شاید هم میگن که باید اینجوری باشن !!!
یک چیزهای ظریفی توی برنامه های کودک اینجا میبینم که حتما و حتما فکر شده است . مثلا Bob the builder که معرف حضور همه هست . غیر از شعاری که توی برنامه اش داره که خیلی عالیه
Can we build it? Yes we can
Can we fix it? Yes we can
یک نکته مهم دیگه هم توی برنامه اش هست که همکارش خانمه . درسته که باب شخصیت اصلی داستانه اما همکارش روی داربست و همه جا دیده میشه و پا به پای باب میره . یا مثلا یک شخصیت خیلی دوست داشتنی اینا دارن به اسم دنیل کوک توی یک برنامه به اسم This is Daniel cook یک پسر حدود 7-8 ساله خیل بانمکه که توی هر برنامه میره با یک کار آشنا میشه . کارها بسیار متفاوته ، آتش نشانی ، تصویر سازی کتاب کودکان ، چشیدن میوه های جدید ، درست کردن شیرینی و ... تازگی ها در کنار اون برنامه یکی دیگه درست کردن به اسم
This is Emily Yaun این هم یک شخصیت دیگه هست که میره با افراد مختلف آشنا میشه و با کارهاشون و بله این مهمه که این یکی یک دختر بچه به همون سن و ساله .
ما هیچ وقت به شادمهر نگفتیم که نباید گریه کنی چون پسری و گریه برات بده . چون پس فردا لابد برای آرتا افه میاد که دخترها لوسن و گریه میکنن . هیچوقت نگفیم که تو مردی و باید شجاع باشی ، سعی خودمون رو کردیم که تا میشه کاری نکنیم که حس کنن قابلیتهاشون متفاوته امیدوارم بتونیم باز هم در همین راستا ادامه بدیم .البه کتمان نمیکنم که قابلیت هاشون بسیار متفاوته اما این به تفاوت شخصیت ها بستگی داره و نه فقط به تفاوت جنسیت .
*یک بار وقتی دانشجو بودم برای کاری رفتم بانک . ازم کارت شناسائی خواستن . گواهینامه داشتم اما برای افه کارت دانشجوئیم رو دادم . متصدی بانک یک کم کارتم رو نگاه کرد و با قیافه اینجوری
| لینک نوشته |
خب من اینجا یک سری مطلب نوشته بودم که باعث شد وبلاگم فیلتر بشه .
مطلب رو پاک کردم تا شاید از طرف کشوری که مهد تمدن و آزادیه ، وبلاگ نوشتن یک مادر در مورد مسائل بچه هاش و خانواده اش مجاز شناخته بشه . اگه کسی از ایران تونست این وبلاگ رو ببینه به من بگه که من بدونم .
خیلی ممنون
| لینک نوشته |
توی این هفته دوتا فیلم دیدم که با اینکه از نظر مضمونی هیچ ربطی به هم نداشتند و شاید یک جورایی بر عکس هم بودند اما در نهایت بیننده رو به یک نتیجه میرسوند . فیلمها قدیمی هستند احتمالا خیلیها هر دوشون رو دیدند
اولیش 13 goes to 30 بود . به علت درخواست کثیری از هموطنانمون که این فیلم رو ندیدند خلاصه این فیلم بازگو میشود
داستان یک دختر 13 ساله است به اسم جنا که اعتماد به نفس ضعیفی داره و وقتی مجله های مد رو نگاه میکنه میگه من میخوام سی سالم بشم سن فوق العاده ایه و خوشگل باشم و هیکلم زنونه باشه و لوند باشم . جنا خیلی دلش میخواد بره تو دسته دخترهای باحال مدرسه ( که خیلی چیزهای بیخودی بودند ) و یک همسایه داشت ، پسری به اسم مت که پسر خوبی بود اما با معیارهای اون دختر بیخودیها نمیخوند چون ساده بود و یک کم توپول . جنا برای تولدش اون دسته دخترها رو دعوت میکنه به این امید که پسرهای باحال مدرسه هم بیان و همه میان . مت که قبل از همه اومده بود برای جنا یک خونه اسباب بازی درست کرده بود و روش یک اکلیل میریزه که روی بسته اش نوشته پودر آرزو و میگه این پودر روی سر هر کس بریزه آرزوش برآورده میشه . خلاصه تو این تولد اون دخترها جنا رو میگذارن سر کار و جنا هم با مت به خاطر ننر بازی اونها دعوا میکنه و میره خودشو توی کمدی که اون خونه اسباب بازی بوده زندانی میکنه و هی خودشو میزنه به دیوار و میگه من میخوام 30 ساله باشم . پودرها میریزن روش و یکهو چشم باز میکنه میبینه 30 سالشه . خوشگل و خوش هیکل ، توی یک خونه شیک که دوست پسرش داره دوش میگیره و شوکه میشه و میزنه بیرون میبینه دوستش (سردسته همون دخترها به اسم لوسی ) اومده دنبالش که بریم سر کار و میفهمه ادیتور یک مجله معروف مد هست و کلی امکانات داره و کلی پول داره و خلاصه همه چیزی که میخواسته . یک مقدار طول میکشه تا خودشو با موقعیت جدید تطبیق بده ، این کارو میکنه و مت رو پیدا میکنه و میفهمه که توی اون تولد خونه اسباب بازیی اونو طرفش پرت کرده و ارتباطشون بعد از اون با هم قطع شده بوده یک مقدار از گذشته اش خبر پیدا میکنه اما کم کم میفهمه که شخصیت جالبی نداره. مثلا تقریبا ارتباطش رو با مادر و پدرش قطع کرده ، با یک مرد متاهل رابطه داره و خیلی چیزهایی که برای خودش عجیب بود . شروع میکنه با مت (که عکاس بوده و نامزد هم داشته ) کار کردن و دوباره بهش علاقه مند میشه و میره کارهای عکاسی مت رو به هیات تحریریه نشون میده و همه خیلی خوششون میاد اما لوسی بدش میاد و میره توی اتاقش رو یک کم میگرده و میفهمه که جنا با مجله رقیبشون هم ارتباط داشته و سوژه های اینا رو به اونها لو میداده. جنا وقتی این آخری رو میفهمه خیلی حالش گرفته میشه و میبینه همه چیزی که میخواسته پیدا کرده اما این اون زندگی ای نیست که دوست داشته باشه و میره که به مت که داشته برای جشن عروسیش آماده میشده توضیح بده و میگه لطفا اون خونه اسباب بازی رو به من بده و اونو ازش میگیره و میره توی هوای آزاد میشینه و میگه من میخوام 13 ساله بشم . باد میاد و اون پودرها میریزن رو سرش و چشمش رو باز میکنه میبینه توی همون جشن تولده میاد بیرون و مت رو میبوسه و حال لوسی رو میگیره و میان با مت از خونه برن بیرون که دوباره بر میگرده به سی سالگیش و نشون میده جنا و مت با لبس عروسی از خونه اومدن بیرون و بین مهمونها هستند و همه چیز به خوبی تموم میشه .
دومین فیلم The family manبابازی نیکولاس کیج بود . باشه باشه اصرار بیشتر لازم نیست خلاصه اش رو میگم
البته اولش رو دیشب از دست دادم و اونهایی که از دفعه قبل که دیدمش یادم مونده میگم . مردی به اسم جک رو نشون میده تو فرودگاه که داره از دوست دخترش خداحافظی میکنه بره لندن برای اینک بورس گرفته تا تحصیلاتش در زمینه اقتصاد رو ادامه بده . دوست دخترش اصرار میکنه که این بورس رو ول کن بیا بریم ازدواج کنیم و با هم زندگی کنیم میترسم تو بری و منو فراموش کنی . جک میگه من فراموشت نمیکنم و میرم و یک سال بیشتر طول نمیکشه و برمیگردم . بعد نمیدونم پنج –شش سال بعد رو نشون میده . جک تو یک آپارتمان خیلی شیک تنها زندگی میکنه و توی وال استریت کار میکنه و تمام زندگیش کار هست . یک روز میره شرکت منشی اش میگه یک خانمی به اسم کیت زنگ زد (اسم دوست دخترش ) و شماره اش رو داد که زنگ بزنی . اون هم شماره تلفن رو میگیره و میندازه دور . داشت میرفت خونه با یک سیاه پوست آشنا میشه و دیگه اصلا یادم نمیاد چی به هم میگن اما اون سیاه پوسته بهش میگه که زندگیت یک تغییر بزرگ میکنه . شب جک میخوابه و صبح وقتی پا میشه میبینه توی یک خونه ویلایی در نیو جرسی ( اطراف نیویورک ) هست و کیت کنارش خوابیده و دوتا بچه هم دارن روی تخت بالا و پائین میپرن . وحشت میکنه و لباس میپوشه و میره یک ماشین که دم در بوده سوار میشه که بره خونه اش دم در نگهبانی راهش نمیده . همسایه ها رو میبینه اونها هم نمیشناسنش و یکهو اون سیاه پوسته رو میبینه که سوار فراری خودشه (جیگر فراری )و سوار ماشین میشه و با هم صحبت میکنن و سیاهه به کلک اونو از ماشین پیاده میکنه و میره و جک هم برمیگرده خونه ( از اینجاش دیشب دیدم ) وقتی میرسه خونه کیت باهاش دعوا میکنه که کجا بودی و من نگرانت شدم و هر چی میگه اشتباه گرفتی اینجا خونه من نیست کیت میگه خل شدی ؟ حاضر شو بریم مهمونی سال نو . با هم میرن و همه میشناسنش و این هم کم کم در مورد خودش اطلاعات میگیره و میفهمه همینه که هست . اما براش خیلی سخت بوده که از اون زندگی خیلی لوکس به یک زندگی خیلی معمولی رسیده . کمدش رو که باز میکنه از دیدن لباسهای معمولی و احتمالا غیر مارکدار بدش میاد و خیلی سختشه این نوع زندگی . دخترش تنها کسی بود که به رفتار غیر عادی جک شک کرد و گفت تو بابای من نیستی ؟ جک میگه نه . میگه اما خیلی خوب شبیه بابای من درستت کردند !
دخترش آنی به جک میگه که کجا کار میکنه و اون میره سر کارش که یک مغازه تایر فروشیه و اون هم کم کم با زندگی جدید خو میگیره و یک روز مدیر سابقش رو میبینه که برای تعویض لاستیک اومده و میبرتش توی دفتر خودش و باهاش حرف میزنه و اون از نظریات اقتصادی این تعجب میکنه و ازش میخواد که برای مصاحبه مانندی بره به دفتر کار اونها . جک هم میره و متقاعدشون میکنه که استخدامش کنن و اونها هم به عنوان مزایای شغلیش یک آپارتمان شیک در اختیارش میگذارن که از نیو جرسی بیاد به نیویورک . جک هم برای اینکه کیت رو سورپریز کنه اونو با خودش بر میداره میاره اون آپارتمان و قضیه رو بهش میگه . کیت خیلی ناراحت میشه و میگه چطور تو بدون مشورت با من شغلت رو عوض کردی ؟ بعد هم بزرگ کردن بچه تو یک شهر بزرگ و تو آپارتمان خیلی سخته و بچه ها توی خونه ویلایی راحت ترهستن و رای جک رو برای شغل جدید و زندگی تو نیویورک میزنه . کم کم انقدر جک با زندگی جدید خو میگیره که یک روز آنی بهش میگه بابا میدونستم تو برمیگردی . خوب شد که اومدی . اما یک شب جک که میره یک چیزی از سوپر بخره اون سیاه پوسته رو میبینه و میفهمه وقت برگشتن به زندگی قبلیش هست . باهاش دعوا میکنه که من نمیخوام برگردم اما وقتی شب میخوابه صبح خودش رو توی خونه لوکسش تو نیویورک میبینه و حسابی حالش گرفته میشه برای همین هم میگرده و کیت رو پیدا میکنه و متقاعدش میکنه که با هم عروسی کنن کیت قبول نمیکنه اما وقتی جک رویای خودشو براش میگه و ازش خواهش میکنه که برن یک قهوه بخورن اون قبول میکنه و صحنه آخر قیلم این دوتا هستند توی کافی شاپ فرودگاه .
خلاصه ... (حالا خوب شد خلاصه بود ) تا حالا چند بار توی زندگی خواستیم که در آینده برامون چیزهای خاصی پیش بیاد و ما به اون هدفهامون برسیم ؟ حتما چند بار رسیدیم و چند بار نرسیدیم . وقتی نرسیدیم فکر کردیم دنیا آخر شده در صورتی که شاید این وضع جدید بهترباشه . اگه به هدفهامون رسیدیم فکر کردیم دیگه بهتر از این نمیشه اما بعد دیدیم که نه همچین هم آش دهن سوزی نبود ، شاید اصلا خوب نبوده ، نه ؟
| لینک نوشته |
من نمیدونم قضیه چیه ؟ دو سه روزه که آپ کردم اما هنوز میاین و توی پست یکی مونده به آخرم کامنت میگذارین که آپ کن .
به خدا آپ کردم
| لینک نوشته |
یک مطلبی زیتون نوشته بود تو وبلاگش به نام انواع س...س در جامعه اسلامی . وقتی خوندم هم خنده ام گرفت و هم گریه ام . از تصور بعضی صحنه هاش خنده ام گرفت و از اینکه جای همه چیز تو جامعه ما داره عوض میشه گریه ام گرفت . تصور بکنین توی یک ماشین مسافر کش و توی یک مسیر طولانی دونفر کنار دستتون به هم پیله کنن و یا از اون بدتر توی قطار بین دو تا شهر و جلوی دختر تین ایجرت چیزهایی که دوست نداری ببینی . درسته که من افکارم یک کمی نخ نماست اما فکر نمیکنم هیچ کس دلش بخواد جلوی بچه اش هر چیزی رو ببینه .
یاد یکی از فامیلهامون افتادم . یک پسر مجرد که فوق لیسانس داره . بابا و مامان تحصیل کرده و خیلی پولداری هم داره . احتمالا از اون موردهایی هست که هر دختری که باهاش دوست بشه فکر میکنه چه تیکه ای گیر آورده . چند وقت پیش اومده بود اینجا . یک روز اومد خونمون و گفت اینجا خیلی بده . گفتم از چه نظر ؟ گفت وقتی با یک دختر دوست بشیم میتونه کلی مارو سر بدونه و هی بریم دیسکو و کافی شاپ و غیره اما ایرن خوب بود تا با یک دختر دوست میشدم میگفتم بیرون که امن نیست بیا خونمون و ... خب خیلی خوب بود ! همین پسر تعریف میکرد که بدترین دوست دختر زندگیش کسی بوده که مادرش در جریان دوستیشون بوده و به رفت و آدمشون نظارت داشته اما بقیه که یواشکی بوده خوب بوده .
یادم باشه به دوستی های بچه هام نظارت داشته باشم
جون خودم آخه قراره منو خیلی آدم حساب کنن وقتی تین ایجر شدند
یک موضوع بی ربط . امشب داشتیم فیلم میدیدیم . داستان یک دختری بود که مادرش فوت شده بود و یک سگ پیدا کرده بود . من همش در رفت و آمد بودم و زیاد فیلم رو ندیدم اما آخرش دیدم شادمهر بغض کرده و اشک تو چشاش جمع شده . گفتم چی شده عزیزم برای اینکه مامانش رفته پیش خدا ناراحتی ؟ گفت نه اون که مهم نیست این بیچاره سگش گم شده !!!!!
حالا مادری که به اندازه یک سگ ارزش نداره چه جوری میخواد به دوستی های بچه اش نظارت کنه ...؟
خدا عالمه
| لینک نوشته |
دوستای عزیز سلام
چند تا نکته هست که خواستم بنویسم
من پینگ کردن بلد نیستم یک بار هم یاد گرفتم اما دیدم کار سختیه و من به شدت تنبلم ( رویا بیا شهادت بده ) برای همین بی خیالش شدم .
در هر صورت من هفته ای یکبار آپ میکنم نه بیشتر و نه کمتر . خیلی احتمالش کمه که از این قانون تخطی کنم چون اگه سوژه زیاد داشته باشم معمولا مینویسم و نگه میدارم برای هفته بعد که دچار کمبود نشم . مثلا الان بیشتر از یک هفته است که از هالووین گذشته اما چون چیزهای دیگه برای نوشتن داشتم گذاشتم برای بعد . بیات که نمیشه !!!!
علی آقای گرامی در مورد تورنتو بگم که تهرانتوئی گرامی انقدر نوشته که من وقتی رسیدم اینجا خودم رو بچه محل حساب میکردم از شدت اطلاعات
اما خب از هالووین گرامی بگم . قبل از هالووین هی فکر کردیم به اینکه برای بچه ها لباس مخصوص بخریم یا نه . منطق میگفت نخریم به دلایل اقتصادی که داره به مرز نزدیک میشه ولی میترسیدیم بچه ها بعدا رو دلشون بماسه ( این مثل کاملا یزدی بود اما حتما همه متوجه شدند یعنی چی ) بعد دیدیم که مدرسه یک برنامه به این مناسبت داره و خود ساختمونمون یک برنامه داره و کتابخونه یک برنامه و دیگه سرمون رو انداختیم پائین و مثل بچه های خوب رفتیم براشون لباس مخصوص خریدیم . برنامه مدرسه رو که نفهمیدیم چیه ، کتابخونه هم بد نبود اما اونی که توی ساختمون خودمون بود خیلی عالی بود . بچه ها با لباسهای مخصوص اومدند و یک کم براشون آهنگ گذاشتند تا همگی جمع بشن بعد یک خانم براشون برنامه شعبده بازی اجرا کرد که با نمک بود و برای سن اونها جالب بود و شب هالووین هم که رفتیم بیرون برای برنامه تریک و ترید . نپرسین معنیش چیه که نمیدونم اما اینجوری بود که بچه ها لباس های مخصوصشون رو پوشیدند و یکی یک ساک دست گرفتند و رفتیم دم خونه های مردم . البته فقط خونه ها چون این برنامه مثلا در آپارتمان ما ممنوع بود . خلاصه هر کس که دم خونه اش یک علامتی از هالوین بود رو در زدیم یک علامت یعنی مثلا یک مترسک گذاشته بود یا یک کدو که صورت وحشتناک کنده کاری کرده بودند و توش شمع گذاشته بودند . اینها نشون میداد که صاحبخونه آمادگی پذیرائی از بچه ها رو داره و البته حوصله شون رو . بچه ها میرفتن در میزدند و در که باز میشد ساکشون رو میگرفتند جلوشون و اونها شکلات میریختن تو ساکشون . خیلی خیلی شبیه قاشق زنی خودمون که احتمالا بیشتریها از یادشون رفته که چه جوری بوده چون الان چندین ساله که من یکی ندیدم و نشنیدم کسی بره قاشق زنی . خلاصه حسابی به بچه ها خوش گذشت که شکلات جمع کردند و در حین همین مراسم شیرین شکلات جع کنی شادمهر گفت مامان من از کانادا داره خوشم میاد عجب چیزهای خوبی داره ! گفتم یعنی دیگه نمیخوای بری ایران ؟ گفت نه . به امین یواشکی گفتم مازیار جونش رو فروخت به شکلاتهای هالووین !!!! کلی هم زحمت کشیدیم و به بچه ها بعد از صد بار یاد آوری یاد دادیم که بعد از گرفتن شکلاتها بگن Thank you که بالاخره یاد گرفتند . بعد از اونجایی که آرتا باید خیلی بیشتر نمک بریزه شروع کرد به گفتن Happy Halloween بعد از گرفتن شکلاتها که ملت هم خیلی بهشون می چسبید بعد نمیدونیم چی شد که این جمله تبدیل شد به Happy Birthday Halloween کسی تولد عید شما مبارک رو یادشه که کلاه قرمزی میگفت ؟
از همه جالبتر رفتیم یک خونه ای که حیاطش رو عین قبرستون درست کرده بود و سنگ قبر گذاشته بود توش و بالای درش یک روح مانند بود و یک تابوت با اسکلت و غیره و ذلک . ما هم خیلی خوش به حالمون شد و بچه ها رو فرستادیم برای در زدن تا بچه ها رسیدن دم درشون و زنگ زدند چشمای اون روح بالای در با نور قرمز روشن شد و یک صدای خنده شیطانی پخش شد و از کنار در مه و بخار زد بیرون خدائیش من که ترسیدم توی خونه هم همه اش نور آبی بود و با اینکه میدنستم الکیه چشمام از ترس گرد شده بود که اومدند چند تا قیافه وحشتناک در رو باز کردند و شکلاتها رو دادند و کم کم ترسمون ریخت و با چند تا از این المانهای وحشتناک عکس گرفتیم و رفتیم .
خب ببینم میتونم یک عکس خوب از اون شب انتخاب کنم و بگذارم ...

لباس شادمهر نمیدونم چی چی بود فکر کنم جلاد بود و برای آرتا یک لباس جادوگر خریدیم و یک کم باهاش کیف کرد و بعد یکی از دوستامون براش یک لباس سیندرلا آورد که دیگه محل اون لباش جادوگر نگذاشت و یکسره میخواست پرنسس بشه که خب شد
این بود انشای من در مورد هالووین که بالاخره باعث شد شادمهر متقاعد بشه که بمونه کانادا و برنگرده به ایران.
| لینک نوشته |
بیرون رفته بودم ، برای بچه ها دوتا شکلات خریدم . اومدم خونه بهشون گفتم بیاین شکلات بخورین، آرتا کلی ذوق کرد اما شادمهر هیچ عکس العملی نشون نداد . گفتم شادمهر جون تو شکلات نمیخوری ؟ گفت نه میدونی که من دوست ندارم . گفتم این یک نوع جدیده بیا یک امتحان کن گفت نه مامان من شکلات خوار نیستم !
خیل زیادی از هموطنان عزیز از من خواستند که در مورد ماه رمضون بنویسم ( خب چپ چپ نگاه نکنین یک نفر خواسته بود ) باید بگم که قبل از ماه رمضون توی فروشگاههای ایرانی و توی مجلات ایرانی چیزهایی در مورد ماه ومضون دیده میشد . مثلا برنامه های مراکز مذهبی اسلامی به همراه اوقات شرعی و تبلیغ زولبیا و بامیه در فروشگاههی ایرانی . در طی ماه رمضون هم مجله های ایرانی رو که میگرفتیم توش نوشته بود مثلا فلان رستوران در شبهای احیا موسیقی زنده ندارد یا مثلا بسته است و احساس احترام به عقاید خودشون و یا بقیه مردمی که از اون خدمات استفاده میکنن میشد . اما چیزی که خیلی تو ماه رمضون بهش فکر کردم اتفاقی بود که سالها پیش در دانشکده مون افتاد .
ماه رمضون بود و ما سالهای آخر بودیم و دیگه قلق دانشکده دستمون بود . مثل همیشه حجابمون کامل بود و کسی باهامون کاری نداشت اما یک سری بچه های جدید وارد شده بودند که یکیشون مقنعه اش یک کمی عقب بود . یکی از فرماندهان سپاه که همکلاسی ما بود و عضو فعال انجمن اسلامی هی رفت و اومد و هی به این خانم چپ چپ نگاه کرد و اون بیچاره هم اصلا تو باغ نبود . بالاخره اون آقا یکهو شروع کرد به داد زدن که خانم این چه وضعشه ؟ اون بدبخت هم هاج و واج مونده بود که چی شده . گفت ببین موهات بیرونه من هی میرم و میام تو خودت رو جمع و جور کنی هیچ کاری نمیکنی !!!! ماه رمضونه یک کم رعایت حال ما رو بکن !!!! خب یعنی این آقا ممکن بود با دیدن موی اون خانم روزه اش باطل بشه ؟!!!!
و این ماه رمضون همش به این فکر کردم که اون آقا با دیدن کاکل موی یک خانم روزه اش باطل میشد اما مسلمونهای اینجا چقدر ایمانشون محکمه که با دیدن مینی ژوپ ۱۵ سانتی هم روزه داری میکنن .
جل الخالق
نگین هوا دیگه سرد شده مینی ژوپ کجا بود . اهالی تورنتو رو شاهد میگیرم که تو هوای خیلی سرد الان هم این دخترهایی که مدرسه خصوصی میرن مینی ژوپهایی میپوشن که من با دیدنش از احساس سرما میلرزم .
پ . ن. توی نظر خواهی پست قبلیم یک سوال پرسیدم ، البته آخرهاش . جون من هرکی منو سر کار گذاشته خودش بگه که من به اندازه کافی سر کار هستم
| لینک نوشته |

